تبليغاتX
خلع آواز

برای او که خودش را خوب می داند:

 

حوای مرا از روایتهای گندم خوری معاف کن

به روایت یک تاریخ مادر به خطا

ما ... خوردیم که گندم خوردیم

اما خوردیم خب!

 

در وصف هبوطمان چنین آورده اند که:

در بی پردگی ارتجاعی یک دخترانگی

سحرگاه از یک بوسه به دنیا می آییم

اگر شبها حوصله تان بِکشد و ما را بُکشد
+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 0:54 توسط زهرا شاهدی |

شــعــــر نامـجـسم

به عبارت مـــــن;

              مــــــــرد

از قـدر مطلـق دستـهایـم ؛

                           صـورت

بین من و آن دیگری ام شـکر آب است

که این همه ات را سخـت می شـود بـرداشت

از میـان سیــــــگار و ســــــری که درد نمی کند ،

یوسـف  "امشـب نخـوابیـده"  را نیـت می کنـم

قـربتــــــــاْ پیـراهنـت.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 13:54 توسط زهرا شاهدی |

خاک بر سر تاریخی که با 28/08/88 مطابق نیست!!

 

یک بله ی تاریخی  برای آقای اینجا


و شعر:


از کوچه های علی چپ

راست کن سمت من

صراط این دیوانگی

از چند قدم مانده به ما ورود ممنوع است

آینه می مانم

من به آینه می مانم

اما چشم چرانی ممنوع

غیر از شما آقای عزیز

که این دریا برای استفاده ی خانگی تان اینجا تعبیه شده

یک بقچه بغض بی محل

شانه هایت ساعتی چند؟

حساب ما بی حساب می شود

اگر دورت بگردم

و باز برگردم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:55 توسط زهرا شاهدی |

برای دلتنگی عزیز:

بانوی تخصصی٬

قشلاق این چهاردیواری ام

و از ضلع سوم ییلاق

هی عزیز!

این چهار دیواری اختیاری است

و اختیارم را دارد٬

باید کودکی ات را بدزدم

بکشم روی سر گیس سفیدی هایم

و بعد روی گونه ات ته نشین شوم

رسوبات انسانی

منقرض شده در آب و هوایت٬

که خوابهایم خواب ندارند

و دستم رضایت نمی دهد

اگر راه دارد برایت بمیرم

اگر نه برایم بمیرم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:35 توسط زهرا شاهدی |

به مرد و شهریورش

 

از سلامت این سلام می ترسم

مریضم می کند٬

خون در رگهای تازه ای که در آوردم

                                        شق کرده

تا دندانهایم به ارگاسم برسد

و وحشت وحشی شدن بغلم کند

از تو سفت تر

 

خطر از بیخ گوش نگذشت

در چال گونه ات جهانم به گل نشست

و در چشم ها گود رفت

که از چند هزار پا پایین تر

روی پیراهنت زندگی کند٬

مرد باکره!

آمین این مسیح را بلندتر بگو

که به ضرب آخرین آقا ظهور کند

و سراغم را بگیرد

به این شرح:

خیابان که تا خوش است

و کوچه که تا زیر تو می خوابد بن بست نیست

و پلاکی که شهریورش از تنم نشت کرد

و انگور داد

مرد داد

مرد باکره.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 4:44 توسط زهرا شاهدی |