برای دلتنگی عزیز:
بانوی تخصصی٬
قشلاق این چهاردیواری ام
و از ضلع سوم ییلاق
هی عزیز!
این چهار دیواری اختیاری است
و اختیارم را دارد٬
باید کودکی ات را بدزدم
بکشم روی سر گیس سفیدی هایم
و بعد روی گونه ات ته نشین شوم
رسوبات انسانی
منقرض شده در آب و هوایت٬
که خوابهایم خواب ندارند
و دستم رضایت نمی دهد
اگر راه دارد برایت بمیرم
اگر نه برایم بمیرم.
از سلامت این سلام می ترسم
مریضم می کند٬
خون در رگهای تازه ای که در آوردم
شق کرده
تا دندانهایم به ارگاسم برسد
و وحشت وحشی شدن بغلم کند
از تو سفت تر
خطر از بیخ گوش نگذشت
در چال گونه ات جهانم به گل نشست
و در چشم ها گود رفت
که از چند هزار پا پایین تر
روی پیراهنت زندگی کند٬
مرد باکره!
آمین این مسیح را بلندتر بگو
که به ضرب آخرین آقا ظهور کند
و سراغم را بگیرد
به این شرح:
خیابان که تا خوش است
و کوچه که تا زیر تو می خوابد بن بست نیست
و پلاکی که شهریورش از تنم نشت کرد
و انگور داد
مرد داد
مرد باکره.
شکوه و شِکوه از حرفی است
که پیرت کرد٬
چشم!
خون به مغز این سکوت نرسیده می میرم٬
هوا مرگش را روی ما بالا آورد
من کودکم را تف کردم
و در حاشیه ات نوشتم:
"فروشی نیست"
مال روزهایی است
که دست این جیب به دهانش می رسید
و ال دی دخترانم را دور نمی انداخت٬
بی گدار به این آبها نزن
خود یا خدا کشی
تمامش کن٬
چند بار بگویم
آن مرد که در باران آمد
"فروشی نیست"
۱
کسی نمیگوید لالی
اگر بین من و پیراهنم را به هم نزنی
میخواهی تنها نباشم
و تا گردن در جیبهایم فرو میروم،
با همین مردی که مجنون نمیشود
در پیراهنی که بوی یوسف نمیدهد
مشترکم
کرایه خانه هم هر برج عقب می افتد
و تو هی نشت میکنی در فکری
که تا امروز هفت شکم برایم زاییده
خانه از زیر شلواری آویزانش آویخته
و من از گوشوار گیلاسی که نوبر نکرده امسال،
بیخ ریش این حرفها چرخ میخورم
که از زنانگی شناسنامه اش نیفتم.
۲
در پست آخرت به چشم میخورم
از پلک پایین آویخته
بتکانی هم با هفت جان سالم به زمین میچکم
از لب پایین
به نیابت از انزجارت
تف به این زندگی
که سیب هر چرخی بخورد
نیشش از روی کرم خورده به من باز است
-معترضه-
هی آقا آتش خدمتتان هست؟
شماره هم چشم میدهم
اول این لعنتی را روشن کن
قولت به اعتبار چند درصد از مردی افتاد
و ساعت از نه مادر گذشت
بعد از خط بعدی هم زیاده عرضی نیست
...
پیوست:
نامه ی سرگشاده ی شاعر شهر باران علیرضا پنجه ای
نامه به همولایتی:
در زندگی و شعر باز هم بیش تر تراش خواهی خورد، این حرف ها را از زبان کسی می شنوی که 39 سال پیش اولین نوشته اش یک نمایش نامه برای مدرسه بود و اولین شعر هایش از دفتر عقاید ش سرریز شد، ما آن موقع یکی از دفترهای پاک نویس مان را به عنوان دفتر عقاید تزئین می کردیم و هر دوستی در آن نظرات ش را در باره ی سربرگ (سرخط و عنوان و تیتر) های هر برگ می نوشت.
-سر برگ ها ی دفتر ما این ها بود: زندگی، مرگ، عشق،سفر، خاطره، چهارفصل سال و... من خامکاری های آن زمان را پاییز 1357 انتشار دادم.کتاب ها هم در حیاط دانشگاه گیلان در روزهای انقلاب فروش رفت، بهترین! شعر؟ از آن خامکاری ها این شعر بود: " عشق را اگر در راه دیدی/ بگو دیر است /امروز پاییز است". من تشنه ی دانستن بودم، آرزو داشتم یک شاعر در این شهر پیدا کنم و شعرهایم را برای ش بخوانم اولین شاعر را حسین سمیعی(از خانواده ی فتح سمیعی درویش و دوره ی دبیرستان را ادبیات خوانده و عاشق اخوان ثالث) که مستاجر خانه ی استیجاری ما در خمیران زاهدان بود به من معرفی کرد، آن زمان در کوچه ای موسوم به آزاددار زندگی می کردیم کوچه ای که تابلو شهرداری آن را به نام چهرزاد، به ما شناسانده بود، بعد از انقلاب به نام شریعتی تغییر نام یافت و اکنون سال هاست به نام پسر ارشد همسایه ی دیوار به دیوار ما شهید فیض الله لایق برحق نام گذاری شده، بگذریم...
3-از میان شاعران خوب شهر حسین سمیعی همان همخانه مان که ذکرش رفت، کامبیز صدیقی را به من شناساند، او را وقت شام می شد در رستوران هتل آسیا پشت کوچه ی آشتی کنان یافت، بعد بهمن صالحی را پس از انقلاب سال 1366 یافتم. آن ها بیش تر شنونده ی شعرهام بودند تا منتقد. من خودم افتادم و خودم برخاستم. پدرم را در 8 ساله گی از دست داده بودم، بنابراین تربیت و خوب و بد را رسم روزگار و اجتماع به من آموخت (سعی و خطا) من خودی از خود بودم و انا الحق؟!. من با تمام ادعایم در شعر، شاعری بی ادعا یم!

