تبليغاتX
خلع آواز خلع آواز
. . .

ساده سبز

و ساده ساکت

...هیس!

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط زهرا شاهدی |
 

      

کودکی تو تصور من نیست

توی تق تق کفشهای خودم به زور می روم

سرت میان پلیسه ها

چشم میگذارم،

                    گم شو!

در من با دیگری نخواب

چادر نمازم جیغ میکشد

                           الله اکبر!

 

اشاره می شوی به من

که از هرزه گی این خواب بپرم

... دلم که هری...

                      نیست.

     

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط زهرا شاهدی |

از کفشم بپرس

که سر به راه میدان را انقلاب کرد

لاله زار های هرصبح را پیاده

و بایدی با رسیدنش مربوط شد

از کفشی بپرس که

در انتها به من رسید

و در انتهای من ،

 لحاظم نکرد

تا برآیند این و آن و آن دیگری

                              خنده

به مردم نشانم دهد،

"ف" نگفته از فرحزاد بر میگشت

که پیش آمدش ربط نزدیکی به من نداشت ،

پای خودش

هر چه پاپی رفتن تو شد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط زهرا شاهدی |
پست موقت ۲

 

دری به تخته نخورد

اتفاق هم نه

جدی تر از بادی که در رفتن می آید

اما صندلی ها انگار

نشیمن گاه پدر جد ناصر الدین شاه بوده اند

چه گذشته ای دارند

از یادی که نیامد ،بگذرد

روی روشن ترین گلش بالا آوردم

گند عطر شنبه را ببرد،

مرد مدارا نیستم

زنش هم نبوده ام،

برای صندلی ها شاید

برای نمیدانم های وامانده شوخی نبوده ام

بس که نمیدانم

از کجا

***

این شعر توی کامنت های خصوصی و عمومی به شدت نقد شد و خب حرف حساب انگار جواب نداره!

پیشنهاد اصلاح باران سپید:

دری به تخته نخورد حتی از سر اتفاق هم
جدی تر از بادی که در رفتن می آید
صندلی ها چه گذشته ای دارند
گویا روزی نشیمن گاه ناصرالدین شاه بوده اند!
از یادی که نیامد ،بگذر!
و روی روشن ترین گلش بالا بیاور!
شاید گند عطر شنبه را ببرد.
مرد مدارا نیستم
زنش هم نبوده ام
برای صندلی ها شاید
و برای این نمیدانم های وامانده از شوخی ...
حالا پنجره ها را از کدام طرف فکرم باز کنم؟
وقتی دیگر بادی نمی وزد.

 

نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط زهرا شاهدی |
خودم به میان

خودم به طواف,

انا الحق

و انالناحق!

از میان چشمهایم یکی پیامبری میکند

یکی استغفرالله کفرم را میگوید!

امتی در کفشهایم مومن شده

اما دست و دلم به اعجاز نمیرود

دوباره شهری بسازم

خانه ای

دوباره مخلوقی

و شیطانی که ضرورت است

برای منزه ماندنم!

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388 توسط زهرا شاهدی |