میشناسی؟
میانه های شب از جیبت افتادم
بی پای پوش
بی لبخند
شب مرا زائید
اضافه ام کرد
من عمر زمین را از سر گذراندم
میشناسی ؟
از اخرین عبورت جاماندم
انگشتان فرشته
گناهانم را شماره زد .
صبحانه ام را برای گنجشکها لقمه گرفتم
و فرشته عبوس
استطاعت دستانم را شماره نزد .
در تهی خویش شب میزایم
-اب و ابن-
همه ی مغزم در رگها جریان دارد
هوش پراکنده ام اسمتان را به خاطر نمی آورد
اما شما انگار میشناسی ام
پشت شیشه ی چشمها گیرنده ای نیست
تصویر نگاهتان در خلا پژواک می یاید
و پشت که پلکهایی که به طمع مرگ فر میبندم
حبس خواهد شد
پژواک تصویرتان را می بلعم
و میمیرم
بی توضیح اضافی هوای دلم عین آسمونه ابر و آفتابی...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 توسط زهرا شاهدی
|

