صندلی ها بی خیال افتاده اند
تک مانده یا جفت باشند
آبستن تداعی خاطره ای نیستند
چرا که حادثه ای در میان نبوده
برای به یادگار ماندن
ذهن معتاده شده
به باور نشانه هایی که نیست
مادرکم!
پستانهایت جوشید
از وهم نوزاده ای که تنگ به آغوش داری
یقین تو اعجاز است
برای ما که به چشم دیده ها را مومن نبوده ایم
از نامبارکی آغوشی که پرت افتادیم
ترس دست از هم گشودن ماند در رگها
خود را به دوش بردیم
که کنون سایه ایست در گیر آمد و شد آفتاب
سایه را با دردی کاهنده بر سنگ فرش
می کشد و رها میکند و گم میکند
صبح و ظهر و شام آدمیان.
بر نیمکتهایی که تو یاد یار می جویی
من تنم را آوار میکنم.
در حافظه نمانده
نامی یادی یادگاری
برای ز خاطر بردن
اما تو مرا به یاد داری
در فصلهایی که نبوده ام.
تو به تقوای غزل مشکوکی من به تردید تو ایمان دارم
فصل بد تردید
فصل دلگیر شک
فصل این همه دلم گرفته!
فصل باش تا صبح دولتت بدمد!
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 توسط زهرا شاهدی
|

