دستهایش را کرد توی تنگ .توپ تحویل سال را زده بودند اما او نخندیده بود و همه ی موجودات زنده و غیر زنده ی دنیا میدانند که بی لبخندش سال ما نو نمیشود
عمر ماهی را گرفته بود کف دستش جلوی آینه ایستاده بود که بلند از پرسید لبهای من قرمزتر است یا ماهی؟ نفس ماهی از میان انگشتانش چکه میکرد و من از بهت زبانم گرفته بود میدانستم ماهی بمیرد نفس خودش هم بند می آید اما همین حالا که انگار عمر همه ی ماهی های زمین دست او بود باید به او ثابت میکردم برای من از لبهای او سرختر خون مرگم است
جمله اش را گفتم جمله ای را که راز جمع من و او و خداست.اما چشمانش انگار امشب رضا نمیداد به عمر ماهی گفت صدایت هول داشت ترسیدی ماهی بمیرد؟
ماهی را توی تنگ کرد و لب برچید .نخندیده بود سال ما تحویل نشد ماهی لبهایش انگار بی آب صدای من داشت جان میداد .
بوسیدم اما خشک بودم بوسه اش انگار طعنه بود به خشکسالی بهاره ی من !
همه ی حواس پراکنده ام را جمع کردم و به لبهایش زل زدم گریه میکردند انگار با لبهایش هم میتوانست گریه کند بهتر از هر کاری توی عالم این کار را بلد بود گریه کند که دل مرا خون کند که تمام عذاب وجدانهای تمام موجودات گنه کار عالم را تجربه کنم
آی دخترک مادران خورشید !
آی عشق من!
لبهایت با همین ماتیک سرخ اغراق شده مال من است خواهی بخند خواهی نخند فرقی نمیکند لبهایت اگر سبز کپک زده هم بود باز همین یکی بود برای من آخر کدام لب را دیده ای گریه بلد باشد؟
میخندی ؟ جان گنجشکهای خانه مان میخندی؟
پس عیدت مبارک
صدایم آب گرفته بود روی پریشانی موهایت ماهی لبهایت نفس گرفت
آخ تو خندیدی و سال ما تحویل شد...