در مخیله ام دستی زنجیر می بافد
از این دیوانه تر خواهم شد
اگر شانه ات بیش از این جایم را خالی کند.
زنجیرها دورم میکنند
تا دیوانگی را فرو دهم
با حبه قرصی سپید.
اما شانه ات را المثنی نمیدهند
یادشان نمی ماند انگار
قرارمان بود دنیا کوچک باشد
قرارمان بود باز برسیم به هم
قرارمان در دلم بی قراری میکند...
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط زهرا شاهدی
|

