از کفشم بپرس
که سر به راه میدان را انقلاب کرد
لاله زار های هرصبح را پیاده
و بایدی با رسیدنش مربوط شد
از کفشی بپرس که
در انتها به من رسید
و در انتهای من ،
لحاظم نکرد
تا برآیند این و آن و آن دیگری
خنده
به مردم نشانم دهد،
"ف" نگفته از فرحزاد بر میگشت
که پیش آمدش ربط نزدیکی به من نداشت ،
پای خودش
هر چه پاپی رفتن تو شد
دری به تخته نخورد
اتفاق هم نه
جدی تر از بادی که در رفتن می آید
اما صندلی ها انگار
نشیمن گاه پدر جد ناصر الدین شاه بوده اند
چه گذشته ای دارند
از یادی که نیامد ،بگذرد
روی روشن ترین گلش بالا آوردم
گند عطر شنبه را ببرد،
مرد مدارا نیستم
زنش هم نبوده ام،
برای صندلی ها شاید
برای نمیدانم های وامانده شوخی نبوده ام
بس که نمیدانم
از کجا
***
این شعر توی کامنت های خصوصی و عمومی به شدت نقد شد و خب حرف حساب انگار جواب نداره!
پیشنهاد اصلاح باران سپید:
دری به تخته نخورد حتی از سر اتفاق هم
جدی تر از بادی که در رفتن می آید
صندلی ها چه گذشته ای دارند
گویا روزی نشیمن گاه ناصرالدین شاه بوده اند!
از یادی که نیامد ،بگذر!
و روی روشن ترین گلش بالا بیاور!
شاید گند عطر شنبه را ببرد.
مرد مدارا نیستم
زنش هم نبوده ام
برای صندلی ها شاید
و برای این نمیدانم های وامانده از شوخی ...
حالا پنجره ها را از کدام طرف فکرم باز کنم؟
وقتی دیگر بادی نمی وزد.

