تبليغاتX
خلع آواز

. . .

به مرد و شهریورش

 

از سلامت این سلام می ترسم

مریضم می کند٬

خون در رگهای تازه ای که در آوردم

                                        شق کرده

تا دندانهایم به ارگاسم برسد

و وحشت وحشی شدن بغلم کند

از تو سفت تر

 

خطر از بیخ گوش نگذشت

در چال گونه ات جهانم به گل نشست

و در چشم ها گود رفت

که از چند هزار پا پایین تر

روی پیراهنت زندگی کند٬

مرد باکره!

آمین این مسیح را بلندتر بگو

که به ضرب آخرین آقا ظهور کند

و سراغم را بگیرد

به این شرح:

خیابان که تا خوش است

و کوچه که تا زیر تو می خوابد بن بست نیست

و پلاکی که شهریورش از تنم نشت کرد

و انگور داد

مرد داد

مرد باکره.

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 4:44 نويسنده زهرا شاهدی |